دنيا سراسر هيچ و پوچ معني شماست

از طرز ناملاحظه گفتم شكايتي

تكثير شد دلم به تن از بي عنايتي

 

دنيا سراسر هيچ و پوچ معني شماست

در گير و دار آينه در بي نهايتي

 

من هيچ كس را دوست نه عاشق نگشته ام

در كشور رهايي ام شاه ولايتي

 

لحن صدايت در دل من قمري شفاست

بر بلبل لبان من شرم روايتي

 

صبح سرودن تو را آغاز مي كنم

اكنون تو در رساله ي صبح هدايتي

 

تبريك شاهد و پرنده در مصاف باد

در صحنه ي سلوك تن اوج رعايتي

 

برگ گل ميان تو درجان شكفته است

افتاده بر لبان من از آن حكايتي

 

با تو كنارم از غزل هاي صدف پر است

در سايه سار زلف تو بزم حمايتي

 

رقصيده در انبوهي پندار و ماجرا

عينيتِ پرستشي انگار آيتي

 

بس كن كه فرم غصه ات ناجور مي شود

اين طرز گفتنم شود جرم و جنايتي

  
نویسنده : masood balochi ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٦


موزه ي قايق هاي كهنه ي شكسته

داستان شماره ي ۵۹

*

شايد بي ربط به نظر مي رسيد اما خب وقتي اتفاق مي افتد ديگر نمي شود گفت كه شدني نبود.او هم چنان كه داشت راه مي رفت انگار آبي شده بود.آبي ِاطلسي رنگ ِاقيانوسي!اين رنگ مورد علاقه اش بود و هرموقع كه در مزرعه تنها مي شد احساس مي كرد همه همين رنگ اند.ابتدا چكمه اش اين رنگي شد،بعدسرانگشتانش.او در فكر اين واقعه بود.دست او انگار يك نوازنده ي چنگ بود كه درسحرگاه بهاري در قصري مرمري از دوران باستان درحال نواختن بود.حدس زدن كار خيلي دشواري نيست مخصوصاً اگر قبلاًبراي اين تصور در درون ذهن تصويرسازي شده باشد چه برسد به اين كه او بيش از اين ها هم پيش رفته بود.يعني با خودش كه تنها مي شد همه چيز را اين گونه تصوير مي كرد.همه چيز آبي.حالا توي اين شهر شلوغ ميان اين همه سر و صدا اين كه پيكره اش را فونت فرا مي گرفت و قدم مي گذاشت و انگار بدن اش شيشه ايي مي شد و تنديس شيشه ايي اش با توجه به اين كه بيش از دو سوم بدن انسان آب است كار خيلي شاقي نيست .او داشت مي شد آبي ِاطلسي رنگ اقيانوسي!اين رنگي نيست كه در چرخه ي رنگ يا توي جعبه ي مداد رنگي بشود پيدا كرد،پس خيلي به خودمان زحمت ندهيم اما مي توانيم دريابيم و چه قدر هول انگيز و در عين حال جذاب خواهد بود كه ببيني يك نوازنده ي ويلنسل در حين قدم زدن در ميان شهري شلوغ و پر جمعيت تبديل شود به يك بطري شيشه ايي آب و جالب اين كه قلبش بشود موزه ي قايق هاي كهنه ي شكسته. در قسمت سرد سير جزيره خبري از پنگوئن ها نيست با اين حال روي نظم و ترتيب فونت هايي كه روي بدنش شكل مي گرفتند كار خاصي نشده بود. اصلا اين كه يك فضايي كمپوزسيون دارد يا مباني را رعايت كرده در كل مقداري مزخرف است كه از سر ندانم چه گويي هاي برخي براي خراب كردن آثارشان به زبان مي آيد.شايد باورش خيلي راحت نباشد اما اگر كمي دقت كنيم مي بينيم آن چه كه تابع رعايت قوانيني بوده هيچ گاه لزوما نخواسته مقرراتي عمل كند بلكه در ادامه ي آن موضوع قرار گرفته است مثل اخلاق مداري يا حس يك شهروند خوب در شهري سردسير يا شايد توي يك قايق سفيد رنگ در جزيره ايي كه اسمش رافراموش كرده ام.با اين حال موقعيتي كه بشود درآن كا ماجرا را شرح داد به راحتي پيش نمي آيد.چرا كه هيچ گاه همه چيز به نفع آدم تمام نمي شود. جورابش را از توي آفتاب برداشت و يادش آمد كه ظهر در اتاق اش هيچ چيزي به يادش نمي آمد. مگر صداي موج هاي عظيم الجثه در شب توفاني يك اقيانوس نا آرام! اين هيجان عجيب در بدن شيشه ايي او شكل مي گرفت و ديگر داشت از پله هاي مترو پايين مي رفت كه از درونش يك كشتي بخار رد شد!دقيقاً از ميان دكمه هاي پيراهنش آمد بيرون و به سمت روبه رو حركت كرد حتي مي شد ديد كه چه طور ناخدا روي عرشه از اين كه كشتي دچار توفان شده است مضطرب است. با اين حال عبور دلفين ها توي پلك هايش چشم هايش را دوبرابر زيبا كرده بودند و امواج در سرش شدت مي گرفت.صداي زوزه و فجفجه ي مشمايي آب آدم را دچار ترس مي كرد.در ازدحام آدم ها سوار مترو كه شد هيچ چيزي برايش جالب نبود مگر سراسيمه گي درون مضطرب اش. اين موضوع كه براي گفتن دچار يك روند روايتي بنا به پيش فرض هاي موجود بشوي اصلاً خوش آيند نيست!او چيزي نمي توانست بگوييد.همه بودند.آدم هاي توي مترو.يكي در حال روزنامه خواندن،ديگري به سبد ميوه هايش خيره شده بود.يكي داشت با تلفن صحبت مي كرد و ديگري چرت مي زد و حتي يك جيب بر را ديد كه يك كيف را قاپيد!

  
نویسنده : masood balochi ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٥


 

تاكه بغض عاشقي يم سر رسيد

اين غزل در فاش او آمد پديد

 

كافري در عشوه هايش موج داشت

بر سر ايمان خود لرزم چوبيد

 

سكه اي از قلب خود در جيب دل

پيرهن رسواي خود را مي دريد

 

دامني برگشت در بازار چرخ

با دل خود سكه ها را مي خريد

 

لحظه ايي تا اشك خود در استكان

ريخت خوني تا از آن عشق شهيد

 

با مداد سرمه ي مشكي عشق

بر رخ خورشيد هم خطّي كشيد

  
نویسنده : masood balochi ; ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٥


 

مادربزرگ من به من از قصه ها بگو

از غصه هاي ساكت جان آشنا بگو

 

در پيچ و تاب گيس تو افتاده قلب من

از رازهاي كهنه ي اندوه ما بگو

 

در اين زمانه از دلم ديگر سراغ نيست

از چيني ترك شده از درد پا بگو

 

من جاي تو براي من گريه نمي كنم

با گريه هاي خسته ي من جا به جا بگو

 

تشويش اين رياضت ناجور روزگار

آن بغض بي ملاحظه آن غصه را بگو

 

مي ريزد از نگاه من اندوه آسمان

من ساكتم براي من امّا بيا بگو

 

پُرگشته كاسه دلم از طعن روزگار

گاهي بنوشانم مرا از نو مرا بگو

 

مسعود تو مي گريد از اين روزگار دون

با لهجه ي خوشت به من از ماجرا بگو

  
نویسنده : masood balochi ; ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٥


 

گفتي شكايت دلت بر قلب حك نشد

درسيل اشك شوق ما چيزي كلك نشد

 

زنبيل ميوه هاي تو از عاشقي پراست

با عابر مسافرت چرخ و فلك نشد

 

باري برابر ِمن وزلف نجيب تو

هرگز نماي آينه سنگ محك نشد

 

بر دار مفلسي تو ايمان نمي كشند

هرگز صداي آه من صوت كرك نشد

 

آن يار دل فريب كه شد چنگ پارسي

تمثال آتشين شدو هم رنگ شك نشد

 

يا اين كه در برابر ِذوق و عطش نماند

چون حضرت اشاره ات اهل كلك نشد

 

هرلحظه مي شوي ز ما فرهاد شوخ وشنگ

اين شعله هاي شوق تو هرگز شتك نشد

 

با اعتقاد آينه با فرض اين نظر

هرگز گشايشي به من از ني لبك نشد

 

ماخود به وسع سعي خود از خود سپرده ايم

اما قران ديگري از ما ترك نشد

 

هيهات هاي ساكت خيام شكوه نيست

همراه ثبت صورتش يك بار تك نشد

  
نویسنده : masood balochi ; ساعت ٥:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٥


 

خلخال به پايم بود تو شيفته ام كردي

رقصيده در اين نابود تو شيفته ام كردي

 

من حزن خراباتم من عاشق ترسايم

ديرست چنان كه زود تو شيفته ام كردي

 

اي كوه قلندر كش اي جام عزيز مي

درياي نهان در رود تو شيفته ام كردي

 

نه گريه نمي خواهم نه خنده ندارد كه

هم با ضرر اين سود تو شيفته ام كردي

 

هي مي زنم اين جا هي تا ناله به چنگ آرم

با خويشتن اي مسعود تو شيفته ام كردي

 

من خال بتان را بد در صورت دل دارم

خاكستري اين سود تو شيفته ام كردي

 

من چي چه بگويم من حال دل من خوش نيست

ديگر متنم در پود تو شيفته ام كردي

 

رقصيده چمان در دل بوسيدن ابرويش

بوسيدن در نابود تو شيفته ام كردي

 

ديگر غلط محض است بار دگرم تا كو

تا اين كه دلم آسود تو شيفته ام كردي

 

رزهاي لب ترسا اي طوطي خوش قاقا

نور دل من معبود تو شيفته ام كردي

 

تاجنگل تن برپاست من ببر سيا مستم

من بي سپر وبي خود تو شيفته ام كردي

 

اين جنگ جهاني بود اين لشكربي سامان

آماده ي شورش بود تو شيفته ام كردي

 

  
نویسنده : masood balochi ; ساعت ٥:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٥


حسرت

من در كجاي حسرت تاريخ مرده ام

با خود تورا به ساحل مرداب برده ام

 

اي گند زار ساكت مرگ جوانه ها

صد بار عقده ي تو را در خويش خورده ام

 

انگار در ركاب تو از سمت هيچ وهم

تا انتهاي لحظه ي بي تو فسرده ام

 

با من بگو براي ما از آن همه حريق

چيزي براي گشنه گي از تو نخورده ام

 

مي شد به جاي اين همه ابراز نا به جا

يك صفحه از روايت توفان نبرده ام-

 

-را در سكوت آخر خود هديه ام كني

ديگر بدان بدون تو در خويش مرده ام

26/10/85

  
نویسنده : masood balochi ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ دی ،۱۳۸٥


 

چه گونه مي شود با تو به صلح رسيد

براي صرف يك ليوان كاغذي حتا چاي گرم

  
نویسنده : masood balochi ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ دی ،۱۳۸٥


دريا

نكند دريا از يادش برود

كه اگر رودخانه نبود

  
نویسنده : masood balochi ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ دی ،۱۳۸٥


اعتراف۲

هول انگيزترين ساعات ِعمر ِانسان

زماني ست

كه آدمي

به يقين مي رسد

تنهاست

  
نویسنده : masood balochi ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ دی ،۱۳۸٥


 

كسي سراغ مان را نمي گيرد

ازما نمي پرسد

 

فراموش نشده ايم ما

جهان به ما عادت كرده است

هميشه زنده ايم

امّا نيستيم

 

دارد مي آيد

دارد مي رود

بهاري تو

زمستاني من

شروع لب خند تو

نوروز بنفشه هاست

آه پايان است

سراغ مان را نمي گيرند

ازما نمي پرسند

فراموش نمي شويم ما

به ما عادت كرده اند

 

دست هاي تو

در بهانه هاي بهاري

به من مي رسند

 

زمستان عاشق هم بوديم

با هم هستيم بهار

  
نویسنده : masood balochi ; ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٥


سهم گريه

شروع مي شود در دلم توفاني

شبيه ناله ي درد بي درماني

 

تو بغض بي ملاحظه گي هايي

تو سهم گريه ي پنهاني

 

نگاه نازك خورشيد است

آن كه از خويشتن مي نماياني

 

من از مسافرت تو بر مي گردم

حكايت غمگين خياباني

 

تبسم سكوت من بودي

شراره ي شب بهاراني

 

تو رد پرسه ي تنهايي

تو سطرساده ي باراني

 

من از تو نمي خواهم تو

تو نمي خواهم تو ارزاني

 

براي گفتن غم هايم

نمانده حتي لبي و دنداني

 

شروع خوب توست

نشانه ي عذاب پاياني

 

قسم به حركت پلك ات

تو رقص ناز مژگاني

 

شبي  به قول خودت يك بار

مرا نيز دعوت كن به مهماني

  
نویسنده : masood balochi ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٥


تو نقاشی

يخ مي زنم در اين زمستان اگركه نباشي تو

به شكل زخمه هاي رنگ روي من مي پاشي تو

 

به جاي غنچه هاي شمعداني گريه دارم مي كنم اما

تو اما در حواس پرت خود سرگرم اي كاشي تو

 

انگاري كه از من هيچ چيزي توي ذهن ات نيست

من زيادي از تو مي خواهم كه بايد پيش من باشي تو

 

ديگر يادي از تنهايي باران نكردي من خودم ديدم

كه گفتي تا من نباشم تو خيلي بشاشي تو

 

نگفتي اين كه ديگر ديدنم بر تو عذاب است خب

مي روم تا قبل اين كه تو بگويي كه نباشي تو

 

يك قصيده عشق هستي من سرودم اشك

هايت را چكيده روي بغض سردكاشي تو

 

مرا در خاطرت تصوير كن با اشك هاي خود

عزيزم! آخه! تو !چي ؟ نه! خب!آري تو نقاشي تو

  
نویسنده : masood balochi ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ،۱۳۸٥


شکوفه های ارغوانی صلح

پياده روي هاي ِكوچه ي اقاقيا

تا بي نهايت ِبغض امتداد دارد

كسي سراغ هيچ پرنده ايي را در اين بهار تاريك نمي گيرد

اي كاش شعله ي ِسرخ ِارغوان

شكوفا شود

چوپان در ني خودت روايت كن

همه ي كوهستان را

همه ي پيچ و خم هايِ اين مدرسه ي بي معلم را

گوسفندان به ترتيب بايستيد

تا سرهاي ِتان را ببرند

اما دختران ِاورشليم كه هنوز زيبايند را نجات بدهيد

چهره هاي شان را به ياد بياوريد

كه مغموم در كادر مي گريند

چهره هاي ِكودكاني كه در جنگ مي ميرند

همراه ِمن است

نوحه ايي را در ميان ِدكمه هايِ پيرهن بيآغاز

كه در توالي ِهمه يِ سوزان وسرود

محتاج ايستاده ايم

كه معنا شويم

و پند بگيريم

كه براي هيچ جنگي مجوز صادر نكرده ايم

و هيچ عهدنامه ايي را براي مرگ امضا نمي كنيم

  
نویسنده : masood balochi ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ آذر ،۱۳۸٥


قلعه

براى فرامرز اصلانى

 

با گيتاريست‏ها

با اين باران

كه سهم چتر قديمى‏ست

تصويرم را سپرده‏ام

بيمارى ديگرى از عاشقى نمى‏شناسم

از هنر چاپ و صنعت

به چرم‏نويسى بدنت

علاقه زيادى دارم

هرگز كجا قرار نگرفته‏ايى

پرنده‏ايى كه خيال مى‏كند

زودتر مى‏ميرد

نه به جايى رفته‏ام

نه دوستار بازگشتم

قديمى‏ترين كاغذها نيز

حمل مرا

ندارند.

  
نویسنده : masood balochi ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٥


نوبر سپيد باران

مبهم نامه ي وهم تو را نخوانده ام

آهسته

پلك ِيخ زده ي ِ نظر

كه نرگس نامه ي مژگان تو

خواندني ست

به من

نخند

بخند

تابان

آفتاب

عالم

كه سوادم

نكشيد

بنمازمت به نوازش

ياقوت اصلي گيتي

نوبر سپيد باران

اي بانوي من

كه مي ستايمت

 

 

  
نویسنده : masood balochi ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٥


اعتراف۱

این را بگویم من حاشا نمی کنم

جلدکتابم را امضاء نمی کنم

 

این درد های بد مال خودم نبود

درمان بلد شدم اما نمی کنم

 

درد دلم خوش است هم رنگ روزگار

افتاده ام چنان سر پا نمی کنم

 

خم گشته سایه ام از دوری وفراق

پایین شده سرم بالا نمی کنم

 

بغض کبوترت هم پای قمری ام

من ناله ی غزل هر جا نمی کنم

 

لا بود حرف دل سنگ وغزل چکید

در لا به لای دل الّا نمی کنم

 

نه خط نمی زنم سرمای بوسه را

سرمای بوسه را گرما نمی کنم

 

مشت غرض زدم بر صورت شما

من مشت بسته را نه وا نمی کنم

  
نویسنده : masood balochi ; ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٥


تو

نگران نسرودنم هستي

اما

نگران حياتم نيستي

خودخواه

مي داني كه تورا مي سرايم

چرا كه هيچ گمان نكرده ايي

حيات من سرود توست

اما دقايقي كه از تو رو نويسي مي كنم

چنين است

كه خاموش ام

  
نویسنده : masood balochi ; ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٥


 

نه من نبودم من نبودم نه نگو

اين كه باخود گفته بودم نه نگو

 

اين چه معناي درستي مي تواند با

خودش آرد به سودم نه نگو

 

هيچ تقصير دلم يا اين كه تدبير دلم

يا اين كه من آري حسودم نه نگو

 

پيش تو حرفي ندارم تا بگويم اي دريغ

شعله زار عطر عودم نه نگو

 

عين اين اسمم نمي آيد به من نه نه ببين

چون كه من دائم مسودم نه نگو

 

اين كه تكرار تو در من آتش است

يا كه من انگار دودم نه نگو

 

رسم خوبي را بلد گشتم ولي ...اما

نمي دانم...نه...نه! مقصودم! نه نگو

 

حيفت انگاري نمي آيد كمي...

كه صداي حزن داوودم نه نگو

 

عذر مي خواهم ولي ديرست دير

با خودم انگار بودم نه نگو

  
نویسنده : masood balochi ; ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٥


یک بار گفته ام برو این جا قبول نیست

مثل چروک آینه دلگیر می شوم

از قیمت ریالی جان سیر می شوم

 

یک بار گفته ام برو این جا قبول نیست

امّا دوباره با دلم درگیر می شوم

 

در خاطرات کهنه ی تو زنده ام هنوز

یک روز پیش چشم تو پا گیر می شوم

 

می خواهمت بخوانی ام با صوت نازنین

بی تو فقط صراحی و تصویر می شوم

 

با کیمیای روی تو ای شعله پوش عشق

مثل گلاب و ادکلن تخمیر می شوم

 

لب ها بریز سرخ از سرخ لبت بیا

من در نگاه رام تو زنجیر می شوم

 

با حالت مقابلت لبریز از خدا

در رو به روی مومنان تکفیر می شوم

 

شاعرتر از تشابه ابراز جان و تن

شمس ام به یاد مولوی تأخیر می شوم

 

گفتم بمان طلوع ما عریان تر از شماست

گفتی نه می روم چرا که دیر می شوم

 

موجی که می زند به دل دریای رفتنت

چون قاصدک در بادها تکثیر می شوم

  
نویسنده : masood balochi ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٥